#احساس_آرام_پارت_235

نفسش را بیرون فرستاد و برای رهایی از این همه فکر و خیال سمت آشپزخانه رفت و مقداری استیک از یخچال بیرون کشید و خود را با سرخ کردن استیک ها مشغول کرد، برای این که حالش کمی بهتر شود، دستگاه پخش آهنگ را روشن کرد تا حداقل برای ساعتی همه چیز را به دست فراموشی بسپرد. همنوا با ترانه زمزمه کرد:

_بعد تو من رو آوردم به این عالم مستی

یه شهر اینو می‌دونه ته قلبم تو هستی

به عکسات خیره می‌شم دارم پژمرده می‌شم…

عجب حال قشنگی هنوز با خاطراتت

صدایش را بالا برد:

_یادم مونده نگاهت مگه می‌شه نخوامت؟!

مگه می‌شه نخوامت؟! مگه می‌شه نخوامت؟!…

چشم‌هایش را بست و سرش را آرام به طرفین تکان داد:


romangram.com | @romangram_com