#احساس_آرام_پارت_233

به همین منظور به سمت ماشین به راه افتاد و سوار شد، استارت ماشین را زد و در حین رانندگی صحنه هایی که در اتاق شیرین رخ داده بود به یادش می آمد.

انگار تمامی آن اتفاقات خوابی بود از جنس یک کابوس و شاید هم یک رویا

کلافه ماشین را کناری کشید و سری به سوپر مارکت آن طرف خیابان زد تا خریدهایش را انجام دهد.

با در دست داشتن چندین کیسه خرید از سوپرمارکت خارج و آنها را در صندوق عقب ماشین جای داد. بلافاصله ماشین را روشن و به خانه رسید، در حین جا به جا کردن خریدهایش تلفنش به صدا در آمد، دست به جیب برد و تلفن را بیرون کشید و به آن زل زد، بله! درست حدس زده بود پدرش پشت خط بود، نفس عمیقی کشید و جواب داد؛

_ سلام بابا، خوبید؟

آقا وحید سعی داشت آرامشش را حفظ کند بنابراین سلامش را پاسخ و ادامه داد:

_ بله خوبیم، چی از این بهتر؟! پسر و برادرت همه ی کارها رو یه تنه انجام بدن اونوقت تو نفر آخری باشی که از ماجرا باخبر می‌شی... بهتر از اینم مگه می‌شه؟!

فرهاد لب زیرینش را به دندان گرفت، جوابی نداشت که به پدرش بدهد، به آرامی گفت:

_معذرت می خوام بابا، نمی خواستیم اینجوری بشه، همه چی یهویی اتفاق افتاد، نتونستم بهتون اطلاع بدم، در واقع می ترسیدم مخالفت کنید. خیالتون راحت باشه بابا، فقط برای یه مدت کوتاه اوضاع اینجوریه، حالش که خوب بشه طلاقش می دم و برش می گردونم ایران...


romangram.com | @romangram_com