#احساس_آرام_پارت_231

در راهرو مرتب از حرص دست داخل موهایش می کشید و از دست خودش حرص می خورد و به جان خود غر می زد

- پسره ی احمق داشتی چه غلطی می کردی؟

برایش مهم نبود کسانی که از کنارش می گذرند چگونه نگاهش می کنند. او داشت اعتماد عمویش را نادیده می گرفت...

کلافه دور خودش چرخید و بازدمی به بیرون فرستاد. به طرف صندلی داخل راهرو رفت و خودش را روی آن پرت کرد. به موهایش چنگ زد و آرنجش را روی زانوهایش گذاشت. چشم هایش را بست، اما با صحنه ای که دید، سریع چشم هایش را باز کرد و با چشم هایی گرد شده و هیجان زده به کاشی های سفید راهرو زل زد. چهره ی مهتاب گون و سفیدِ شیرین، جلوی چشم هایش آمده بود. لعنتی! حتی از خیالش هم دست نمی کشید...

با شنیدن صدای پایی که نزدیکش شد و کنارش ایستاد، سر بلند کرد و با دیدن روپوش سفید شخص روبه رویش، نگاهش را امتداد داد و به چهره ی خسته اما خندانِ دکتر رسید. لبخند بی جانی زد و از روی صندلی بلند شد و رو به رویش ایستاد.

_سلام مرد جوان، اوضاع خوبه؟

سری تکان داد و لبخندش را پررنگ تر کرد.

-سلام، بله ممنون من خوبم.

بعد از مکث کوتاهی، پرسید:


romangram.com | @romangram_com