#احساس_آرام_پارت_230

می ترسید که به این جسم عادت کند، به این نزدیکی عادت کند، به این بوسیدن...

سرش را عقب برد و خود را نهی کرد. چشم هایش را محکم روی هم فشرد و لبش را زیر دندان کشید. نه... او نمی توانست چنین کاری با شیرین بکند!

دوباره برگشت و نگاه کلافه اش را به صورت شیرین انداخت. اخم غلیظی کرد و نفسش را به شدت بیرون فرستاد.

_لعنتـــی!

روی صورتش خم شد؛ لبانش مماس با لبان سرخ رنگ و سردِ شیرین قرار گرفت.

نفس های گرمش، روی صورت دخترک پخش می شد. او هم چیزی احساس می کرد؟ متوجه این نزدیکی و لمس معشوقش می شد؟ چرا وقتی شیرین هیچ احساس و لذتی از این بوسه نمی برد، باید می بوسیدش؟

سرش را خم کرد و لب هایش را به سمت گوشه ی لب شیرین، هدایت کرد. لبانش را نرم و آرام، روی پوست داغ و سوزان دخترک قرار گرفت... انگار کسی لب‌هایش را آتش زده بود!

چندثانیه ای مکث کرد و در همان حالت ماند. حسرت چشیدن طعم آن لب‌ ها را، به امید عاشقیِ دوباره بر دلش گذاشت! آهسته سر بلند کرد و با چشم هایی نم دار‌ به شیرین نگاه کرد. باید حداقل با خود اعتراف می کرد... دلش برای زبان درازی هایش، برای روز های سرحالی و سرتقی هایش تنگ شده بود. حاضر بود تنَش فرسخ ها از شیرین فاصله داشت، اما حداقل سالم، و مشغول شیطنت و زبان ریختن بود...

سری تکان داد و انگشت اشاره اش را روی چشمانش فشرد، تا سوزشش را بگیرد. از چادر بیرون رفت و راهش را به سمت درب خروجی کج کرد...


romangram.com | @romangram_com