#احساس_آرام_پارت_229

***

(ساخته و تهیه شده توسط انجمن نویسا www.nevisadl.com )

سه روز بعد فرهاد در حالی که هیچ مشکلی نداشت و آزمایش‌ها سلامت او را تأیید می‌کردند، از قرنطینه خارج شد. به محض بیرون آمدن از اتاق اولین کاری که کرد رفتن به اتاق شیرین بود. به آرامی وارد اتاق شد و در اتاق سرکی کشید، شیرین روی تخت زیر چادر اکسیژن آرام به خواب رفته بود. فرهاد آرام به کنار تخت رفت و گوشه ای از چادر را آهسته، کنار زد. چشم هایش را به صورت مهتاب گونه‌ی شیرین دوخت و آرام پلک زد. حتی باورش هم دردناک بود! این دختر زبان دراز و تخس، چطور کارش به این جا رسیده بود؟

نفسش را با شدت به بیرون فرستاد و دستش را بالا آورد‌ و آهسته، روی گونه ی داغش کشید. دستش از حرارت پوست شیرین، سوخت. کلافه سری تکان داد و دستش را پس کشید و مشت کرد. به خود نهیب زد:

_چی کار می کنی احمق؟ برگرد بیرون!

به سختی نفس می کشید. آب دهانش را قورت داد و انگشت هایش را باز کرد. کف دستانش از فشاری که وارد کرده بود، سفید شده بود. تحمل دیدن عشق دوران کودکی اش، آن هم در این وضع و حال روی تخت بیمارستان، برایش سخت بود. شاید با کاری که شیرین با او کرده بود، کمی توانسته بود احساسش را کنترل و خودش را از او دور کند. پس زده شدنش توسط او، این بار مفید واقع شده بود!

اما... اما مگر می‌شد چهره ی مهتابی و رنگ پریده اش را دید و هیچ کاری نکرد؟ دندان هایش را سخت، به هم می فشرد. آب دهانش را برای بار دوم فرو فرستاد و پوفی کشید. با افسوس به شیرین نگاه کرد با خود فکر کرد چه می‌شد اگر شیرین با او راه می‌آمد و از اول به درخواست ازدواجش پاسخ مثبت می‌داد؟ اگر اینگونه بود، حالا با خیال راحت شیرین را صدا می‌زد و به او می‌گفت که کنارش است، که تنهایش نمی‌گذارد. آهی کشید و دوباره از خود پرسید چه می‌شد اگر مانند تمام زوج‌های جوان زندگیشان با عشق شروع می‌شد؟ البته این عشق وجود داشت، اما فقط برای فرهاد! بی‌تاب و کم طاقت شده بود، آن دو که به هم محرم بودند... پس تعلل برای چه بود؟ خودش پاسخ داد:

_شاید منتظرم جواب مثبتش رو بشنوم... شاید...

دستش را روی گونه اش گذاشت و روی صورتش خم شد. چند سانتی متری صورتش مکث کرد و چشم هایش را باز کرد، نگاه آخرش را به پلک های برگشته و مشکی رنگ شیرین انداخت. لب پایینی اش را به داخل دهانش برد و تر کرد، زبانش را روی لب بالایی اش کشید. نمی دانست کار درستی می کند یا نه... از عواقب کاری که در صدد انجامش بود، می ترسید!


romangram.com | @romangram_com