#احساس_آرام_پارت_227
_ فهمیدن که...؟!
فرهاد انگشتانش را چنان بهم فشرد که جای آنها روی دستانش سفید شد، با همان صدای آرام جواب داد:
_نه. من چیزی نگفتم، یعنی جرات نکردم بگم
سرش را بلند کرد و با ابروهایی بالا رفته به چشمان شیرین زل زد و ادامه داد:
_ جرات نکردم به بابا بگم کسی که بهت بی احترامی کرده الان زن منه
شیرین چند ثانیه در سکوت به چشمان فرهاد زل زد ولی توان ادامه این نگاه را در خود ندید و نگاهش را از صورت بی احساس فرهاد گرفت و سرش را پایین انداخت؛ فرهاد نفس عمیق و بی صدایی کشید و نگاهش را به سمت جایگاه پرستاران سوق داد؛ با خود گفت:
حتما بابا میره سراغ عمو، اونجا همه چی رو می فهمه، چی جوابشو بدم؟! یعنی ممکنه عصبانی بشه؟!
هر لحظه منتظر تماس دوبارهی پدرش بود، ولی تا وقتی که اسم شیرین را صدا زدند تماسی با او گرفته نشد.
با خوانده شدن نام شیرین هر دو از جا بلند شدند و فرهاد در اتاق دکتر را باز کرد، دستش را پشت کتف شیرین گذاشت و او را به درون اتاق هدایت کرد و خودش پشت سرش وارد شد.
romangram.com | @romangram_com