#احساس_آرام_پارت_226

_ نه خونه رو نفروختم؛ فعلا نیازی نیست، فقط برای اینکه شیرین بره اونور مشکل داشتیم پسر صاحب کار شیرین انگلیسه از قضا دوست فرهاد هم هست، وقتی اون خانم به پسرش گفته برای درمان شیرین رو عقد کنه و بفرسته فرهاد متوجه میشه و با دیدن عکس شیرین با من تماس می گیره، منم که دلم راضی نبود دخترمو بدم دست غریبه با پیشنهاد فرهاد موافقت کردم، از همونجا وکالتی عقدشون کردیم رفت.

آقا وحید با دهانی باز از تعجب، از شنیدن این همه اتفاقی که افتاده بود و او بی خبر بود نگاهی به مینا انداخت به خیال اینکه شاید او خبر داشته، ولی وقتی دید او هم با تعجب چشم به صورت سعید دوخته است رو به برادرش پرسید:

_ یعنی فرهاد و شیرین عقد کردن؟!

و برقی در چشمانش درخشید ولی از لبخند زدن پرهیز کرد، سعید سرش را تکان داد و جواب داد:

_ بله خان داداش، مجبور شدیم، باید حتما با یکی از افرادی که اونجا زندگی می کنه ازدواج می کرد تا بتونه بره، منم اون پسر رو نمی شناختم تردید داشتم تا اینکه فرهاد باهام تماس گرفت و گفت که خودش این کار رو می کنه بعد از اینکه حالش خوب بود هم برمیگردونش.

وحید دیگر حرفی نزد ولی فهمید که پسر شاخ شمشادش به عمو و دختر عمویش کلک زده، ولی نمی دانست چرا؟ باید به محض برگشتن با فرهاد تماس بگیرد

فرهاد تلفن را قطع کرد، آرام و سر به زیر خودش را به شیرین رساند و کنارش در سمت چپ او نشست، انگشتان دستانش را در هم قفل کرد و به آنها زل زد. شیرین متوجه شد فرهاد کنارش نشست ولی نگاهش نکرد، تا اینکه فرهاد آرام گفت:

_ بابا بود! فهمیدن تو اینجایی!

شیرین سرش را بلند کرد و به فرهاد نگاه کرد، ولی باز هم فرهاد نگاه از انگشتانش نگرفت، شیرین خیره به فرهاد پرسید:


romangram.com | @romangram_com