#احساس_آرام_پارت_225

ستاره با شنیدن در سالن از آشپزخانه بیرون آمد و پرسید:

_ سعید کی ب...؟

که با دیدن وحید و مینا حرفش در دهان نیمه تمام ماند، مینا خودش را به ستاره رساند و سخت او را در آغوش گرفت، وحید هم سلام کرد و رد شد و مستقیم رفت روی مبل نشست، ستاره که حسابی نگران و دلتنگ شیرین بود با گریه مینا را به خود فشرد، سعید هم آنها را تنها گذاشت و از کنارشان رد شد و نرسیده به مبل وحید با عصبانیت گفت:

_ من غریبه بودم؟ آره؟! چرا هیچ چی راجع بیماری شیرین به من نگفتی؟! به توأم می شه گفت برادر؟ دختر من مریضه و برای درمان رفته اون سر دنیا اونوقت تو یه کلمه هم در موردش به من نگفتی، شیرین دختر منم هست سعید، یادت رفته؟! رو پاهای خودم بزرگ شده، اونوقت تو...

سعید سرش را پایین انداخت و رفت کنار برادرش نشست، شروین با صدای بلند عمویش از طبقه ی بالا پایین آمد و به آرامی سلام کرد، مینا و ستاره هم آمدند و کنار هم روی مبل نشستند، سعید با سری افتاده در جواب برادرش گفت:

_ همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد داداش، بیماریش به سرعت پیشرفت کرد و مجبور شدم از فرهاد کمک بگیرم، از همون شیراز هم فرستادمش رفت، نمی تونستم بهتون خبر بدم تا اونجا بیایین؛ اصلا هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید، اونجا فقط دنبال کارهای محضر و مدارک پزشکیش بودم، از اونورم فرهاد دنبال کار های محضری، چیزی نیست، گفتن زود خوب میشه؛

وحید متعجب پرسید:

_محضری؟ چرا محضر؟! نکنه خونه رو فروختی؟

وحید که فکر می کرد فرهاد همه چی را برای پدرش تعریف کرده با این سؤال برادرش فهمید که اینطور نبوده، نگاهی به همسرش انداخت و وقتی ستاره با سر تایید کرد رو به برادرش کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com