#احساس_آرام_پارت_224
فرهاد با دو انگشت شقیقه اش را مالید و گفت:
_ چیز مهمی نیست بابا ،فقط یکم ریه اش مشکل داره، عمو ترجیح داد اینجا معالجه بشه، از من کمک خواست منم قبول کردم، بابا باید برم الان نوبت شیرین می رسه باید ببینم دکتر چی می گه
از هم خداحافظی کردند و آقا وحید عصبانی از بی اطلاع بودن از حال و روز شیرین لباس پوشید و همراه همسرش به سمت منزل برادرش حرکت کرد.
***
سعید با شنیدن صدای پیاپی زنگ آیفون نگران شد و ترجیح داد برود و خودش شخصا در را باز کند، با باز شدن در و نمایان شدن چهره ی عصبانی برادرش با تعجب گفت:
_ سلام خان داداش، خوش اومدین، چه عجب
آقا وحید سعی کرد آرامش خود را حفظ کند نفس عمیقی کشید و جواب داد:
_ علیک سلام، عجب از شماست، اجازه هست؟!
سعید از جلوی در کنار رفت و وحید با عصبانیت وارد شد، پشت سرش مینا وارد شد و سلام کرد، سعید با خوشرویی جواب سلام زن برادر را نیز داد و در را بست و برادر و زن برادرش را به داخل خانه دعوت کرد
romangram.com | @romangram_com