#احساس_آرام_پارت_223

فرهاد پوفی کشید به سمت شیرین که ماسکی بر دهان گذاشته و آرام روی صندلی نشسته و منتظر رسیدن نوبتش بود، نگاهی انداخت و گفت:

_ مامان شیرین اینجاست، حالش خوب نیست و اومده اینجا برای درمان، الانم اومدیم که آزمایش...

با جیغی که مادرش کشید تلفن را از گوشش دور کرد و چشمانش را محکم بست. مینا که به گوشهایش شک کرده بود گفت:

_ چی؟! گفتی شیرین؟! فرهاد حالت خوبه؟ شیرین شیراز داره درس می خونه، من که متوجه نمی‌شم تو چی می‌گی! درست بگو ببینم قضیه چیه؟

_نه مامان جانم، حالش خوب نبود با عمو تصمیم گرفتیم بیاریمش اینجا درمان بشه. الانم قراره مراحل آزمایشی رو بگذرونه که دقیقا ببینن چطوری درمانش کنن...

مینا گریه اش گرفت:

_ یعنی حالش انقد بده؟ آخه چطور ممکنه؟ اون که حالش خوب بود

آقا وحید که از شنیدن اسم شیرین و گریه همسرش نگران شده بود از مینا خواست تلفن را به او بدهد، مینا هم که بیشتر از این نمی توانست صحبت کند تلفن را به همسرش داد و روی مبل لم داد، وحید با صدایی لرزان از فرهاد پرسید:

_ فرهاد بابا مگه شیرین چشه؟! چرا کسی ما رو در جریان نذاشت؟


romangram.com | @romangram_com