#احساس_آرام_پارت_218
_سلام عمو، بله خیلی وقته، الان هم تو اتاقش استراحت میکنه
کمی طول کشید که اینبار صدای عمویش را گرفته شنید، گویی بغض سختی به گلوی عمویش چنگ میزد:
_دیدی چقدر ضعیف شده؟ دیدی شیرینم چی به سرش اومده؟
فک فرهاد منقبض شد، به سختی از بین دندانهای کلید شدهاش گفت:
_خوب میشه عمو، خوب میشه.
صدای نفسهای عمویش اینطور نشان میداد که در حال گریه است، با صدای ضعیفی گفت:
_مراقبش باش! پیش تو خیالم راحته که حواست بهش هست، میدونم که نمیذاری آب تو دلش تکون بخوره!
آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت:
_متاسفم عمو، شیرین ازدواجمون رو فهمید.
romangram.com | @romangram_com