#احساس_آرام_پارت_219

آن‌طرف خط سکوت شد، فرهاد به تصور اینکه این سکوت ناشی از دیر شنیدن صدا به خاطر بعد مسافت است، منتظر مانده بود. اما وقتی این سکوت طولانی شد، مشکوک الو عمو؟ای گفت که سعید به حرف آمد:

_شیرین فهمید؟

انگار به گوش‌هایش شک کرده بود که جمله‌ی فرهاد را سوالی تکرار کرد. فرهاد متأسف گفت:

_بله، مجبور شدم زودتر از موعد بهش بگم.

سعید اینبار نگران پرسید:

_ناراحت شد؟

دل فرهاد از یادآوری چهره‌ی شیرین هنگام فهمیدن این موضوع، گرفت. سرش را پایین انداخت و ناراحت جواب داد:

_بله، خیلی هم ناراحت شد. خیلی زیاد!

سعید با صدای لرزان التماس کرد:


romangram.com | @romangram_com