#احساس_آرام_پارت_217
فرهاد که در دل از رفتار خود عذاب میکشید و خیال داشت به او ملایمت نشان دهد، با این حرف شیرین جری شد و دست روی شانهی شیرین که پشتش به او و درحال ورود به اتاق بود، گذاشت و او را با شدت به طرف خود برگرداند:
_ببین شیرین خانم! من هم کاری بهت ندارم، یعنی اصلا تو رو لایق نمیدونم که بخوام کاری باهات داشته باشم، پس فکر نکن به روت خندیدم خبریه!
شیرین با نفرت نگاهش کرد و شانهاش را از زیر دست فرهاد بیرون کشید، به سرعت وارد اتاق شد و تمام خشمش را بر سر در اتاق خالی و آن را به هم کوبید؛ به در اتاق تکیه زد و بغضی را که برای چندمین بار سر باز کرده بود را رها کرد، چشمانش را روی هم فشرد و در دل برای عجز خودش فریادهایی خاموش سر داد؛ حالا مانند حشرهای ناتوان خود را در تارعنکبوتی میدید که آزادیای در پی نداشت و هر لحظه باید منتظر بود تا عنکبوت غول پیکرش بیاید و او را ببلعد.
ساعتی بعد در حالی که با چشم دنبال چمدانش می گشت تا لباسهایی را که چند ساعتی بود به تن داشت را عوض کند، با ندیدن چمدان یادش آمد که هنگام ورود به اتاق، دست فرهاد جا مانده بود، اشک هایش را پاک کرد و پوفی کشید، باید می رفت و چمدانش را از فرهاد می گرفت.
در اتاق را به آرامی باز کرد و با دیدن چمدانش وسط راهرو خوشحال از اینکه دیگر مجبور نیست سراغ فرهاد برود لبخندی زد و از اتاق خارج شد، به کنار چمدان که رسید چشمش به در اتاق فرهاد خورد که باز مانده بود، سر خم کرد و نگاهی از سر کنجکاوی به اتاق انداخت و با دیدن فرهاد که روی تخت نشسته و سرش را در میان دستانش گرفته و سیگاری روشن لای انگشتانش خودنمایی می کرد سرجایش خشکش زد، همانطور ایستاده روبروی در اتاق به فرهاد سیگار به دست خیره شد؛ خدایا باورش نمی شد این همان فرهاد باشد، فرهاد آرام و سر به زیر و پاک تبدیل به مردی خشن و سرد و سیگاری شده بود!
از تندی بوی سیگار سرفه اش گرفت، در کنترل آن موفق نبود و به سرفه افتاد، ولی هنوز داشت به فرهاد نگاه می کرد. فرهاد با شنیدن صدای سرفه ی شیرین سرش را از میان دستانش خارج و بلند کرد، با دیدن شیرین که رو به روی در اتاق به او خیره شده و سرفه می کرد عصبی سیگارش را در جاسیگاری روی عسلی کنار تختش خاموش کرد و با عصبانیت از جایش بلند شد و به سمت در اتاق رفت، شیرین به خیال اینکه فرهاد قصد دارد به او حمله کند قدمی به عقب برداشت ولی فرهاد با رسیدن به در اتاق با اخمی وحشتناک زل زده به چشمان از تعجب گرد شده ی شیرین در اتاق را محکم به هم کوبید، شیرین با صدای محکم در اتاق از جا پرید و در میان سرفه های خشکاش دسته ی چمدان را به دست گرفت و آن را دنبال خود به اتاق کشید. فرهاد اما تکیه اش را به در داد و نگاهش را به سمت عسلی و جاسیگاری اش چرخاند، باید از این به بعد حواسش باشد که برای سیگار کشیدن به بالکن برود چون بوی تند سیگار برای شیرینش آزار دهنده بود. به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد، با نگاه به آسمانی که برخلاف روزهای قبل صاف و آبی بود آهی سوزناک از سینه اش خارج شد، برایش غیرقابل تصور بود که بتواند با شیرین، عشق کودکیاش اینگونه به تندی رفتار کند آن هم در حالی که او بیمار است و زودرنج! ولی چارهای نداشت. اگر با شیرین به ملایمت رفتار میکرد ممکن بود سرکشی کند. حالا هم دخترعموی زبان درازش مثل همیشه حاضر جوابی می کرد، فرهاد دیگر آن فرهاد آرام و صبور نبود که از حاضر جوابی و شوخی و بذله گویی های او روحش تازه شود، نه؛ فرهاد به کلی تغییر کرده بود و مسبب این تغییرات کسی جز شیرین نبود! با این حال با خود عهد بست کمی صبورتر شود، شیرین اینجاست که درمان شود نه روز به روز حالش رو به وخامت برود! او به عمویش قول داده بود که کاملا مراقب دخترش باشد و تمام امکانات رفاهی را برایش فراهم کند، پس تصمیم گرفت از این پس با شیرین برخورد تندی نکند ولی به وقتش رفتار تند و تیزش را تلافی کند. به نظرش این بهترین راه بود...
صدای تلفن همراهش او را از افکار بهم ریختهاش بیرون کشید، به طرف تلفن هجوم برد با دیدن کد ایران، جواب داد، الوای گفت و با کمی تاخیر صدای عمویش در گوشش پیچید:
_الو فرهاد جان؟ سلام عمو، شیرین من رسیده؟
فرهاد روی تخت نشست:
romangram.com | @romangram_com