#احساس_آرام_پارت_215
_بســــه...
سپس عضلات صورتش را جمع کرد و با دست به سر تا پای شیرین اشاره کرد و با حالتی تحقیرآمیز ادامه داد:
_تو چی فکر کردی؟! فکر کردی منم مثل خانوادهاتم که لوس بازیاتو تحمل کنم و هرچی گفتی بگم چشم؟! کور خوندی، پاشو بیا اتاقتو نشونت بدم، حوصله ی سر و کله زدن با دختر لوسی مثل تورو ندارم. زود باش
به سرعت به سمت چمدان شیرین رفت و با یک دست بلندش کرد و به سمت راه پله حرکت کرد. شیرین با تعجب فقط نظاره گر این تغییر رفتار و خشونت فرهاد بود، فرهاد که به کنار راه پله رسیده بود برگشت و با اخمی که هنوز بر چهره داشت حرفش را با تحکم بیشتری تکرار کرد:
_ با تو بودم، گوشهات که مشکل نداره! بلند شو دیگه، وقت ندارم برای تو تلف کنم
شیرین با چشمانی متعجب و خیس از اشک به آرامی از جایش بلند شد و به سمت فرهاد راه افتاد، این حجم از بیرحمی در فرهاد بیسابقه بود، به راستی مردی که با او سخن میگفت فرهاد بود؟! وقتی به نزدیک فرهاد رسید نگاهی به او انداخت ولی فرهاد با عصبانیت و اخم بر چهره به راه پله نگاه کرد و دستش را به آن سمت دراز کرد که یعنی راه بیفت شیرین نگاه از او برگرفت و قدم به اولین پله گذاشت و دستش را به نرده ی پله گرفت تا تعادلش را از دست ندهد، آرام و با احتیاط حرکت کرد و فرهاد هم پشت سرش راه افتاد.
به بالای پلهها رسیدند. شیرین که در مقابلش دو در اتاقها را میدید به تصور اینکه اتاق او یکی از همان دو باشد، مستأصل ایستاد اما وقتی فرهاد به طرف چپ پیچید و قدم به راهرو گذاشت با تعجب نگاهش کرد؛ فرهاد برگشت و با اخم صدایش را بالا برد:
_برای چی اونجا ایستادی؟ بیا دیگه! پاهات هم مشکل داره؟
لبهای شیرین با حرص روی هم فشرده شد، دلش میخواست زودتر آنجا را ترک کند و به خانهی پدرش برود. مسلماً رفتار سرد پدرش به مراتب گواراتر از تحقیر های فرهادی بود که انگار زندگی در اروپا روی او تأثیر گذاشته و او را تا این حد به درجهی قساوت رسانده. اما مشکل اینجا بود که او در کشور غریب پانهاده و برگشتش به این راحتی ها نبود!
romangram.com | @romangram_com