#احساس_آرام_پارت_214
صاف ایستاد ولی هنوزم چشم در چشم شیرین بود، پوزخندی زد و ادامه داد:
_ چند ماه مهمون منی و فقط تحملت می کنم، فقط همین، الانم بلند شو اتاقتو نشونت بدم، باید برم بیرون، قرار دارم
شیرین دلگیر از این همه قساوت فرهاد، اشک چشمانش را پاک کرد و به زور بغضش را فرو داد و گفت:
_ می خوام با بابا حرف بزنم، باید همین الان منو برگردونه ایران؛ من اینجا نمیمونم
فرهاد گردنش را به سوی شیرین چرخاند، اخمهایش را درهم کرد و گفت:
_ این اتفاق بعد از اینکه کاملا خوب شدی میافته، چون طبق توافق من و عمو، تو تا زمانی که کاملا خوب خوب نشدی حق خروج از اینجا رو نداری
شیرین عصبی به فرهاد نگاه کرد و گفت:
_ ولی من نمی خوام اینجا باشم، اصلا نمی خوام خوب بشم، لعنتی چی با خودت فکر کردی؟ من همون شیرینم، همونی که وقتی راه میره زمین زیر پاش میلرزه، هنوز هم برای خودم کیا و بیا دارم؛ سریع تر به بابا اطلاع بده می خوام برگردم، اصلا حاضر نیستم که...
با فریادی که فرهاد زد حرف در دهانش خشک شد:
romangram.com | @romangram_com