#احساس_آرام_پارت_213
این ضربه آنقدر کاری بود که شیرین شل شد و بدن لمس و بی حس خود را روی مبل انداخت.
دست چپش را جلوی دهانش گرفت و شوک زده اشک ها یکی پس از دیگری از چشمان درشت و زیباش فرو می ریخت، هضم این حجم از شوک هایی که از بدو ورود بر پیکر نحیف و بیمارش وارد شده بود برایش خیلی سنگین و غیرقابل تحمل بود، چطور ممکنه؟ این را با صدای بلند به زبان آورد و رویش را به سمت فرهاد گرفت و ادامه داد:
_ من باورم نمی شه؛ چطور ممکنه؟! همهاتون این نقشه ها رو کشیدین که فقط من زن تو بشم؟ یعنی بابا تا این حد از من متنفر شده بود؟ یعنی تو تا این حد مغرور و دورو بودی؟!
فرهاد پوزخندی زد و رویش را به سمت راست خودش چرخاند، لب بالایش را به دندان گرفت، کمی تأمل کرد و مجددا به سمت شیرین برگشت:
_ تو پیش خودت چی فکر کردی؟! من اگه دورو بودم و می خواستم برات نقشه بکشم تو همون ایران اینکار رو می کردم نه اینجا، در ضمن همون شبی که به من جواب رد دادی به عمو گفتم که حتی اگر خودت هم بخوای من دیگه حاضر نیستم باهات ازدواج کنم. یادت که نرفته؟! مسئول بیماری تو هم من نیستم، اینم که یادت نرفته؟! پس برای خودت آسمون ریسمون نباف...
پوزخندش را تکرار کرد و ادامه داد:
_ عمو هم به کسی جز برادرزادهاش اعتماد نداشت که یه دونه دختر لوسشو بهش بسپاره، منم نتونستم به عمو نه بگم، پیش خودت فکر نکن که الان زن منی خیلی خوشحالم، نه؛ دیدنت و بودنت آزارم میده ولی چاره ایی نیست چند ماهی باید تحملت کنم.
تنه اش را از دیواری که به آن تکیه داده بود برداشت و چند قدمی به سویش برداشت، با رسیدن به نزدیک شیرین خم شد و رو در رو، چشم در چشمان اشک آلود شیرین با قساوت و سنگ دلی، آرام و شمرده گفت:
_ تو دیگه برای من هیچ ارزشی نداری، بود و نبودت برام هیچ فرقی نداره، مسئولیتی به گردنم هستی که بنا به حرمت فامیلی قبول کردم، سینه ی اون عاشق سینه چاک بسته شده نه تو رو میخواد نه هیچکدوم از همجناساتو، فکر نکن عاشقتم و برات نقشه کشیدم، نه، من ازت متنفرم، اینو تو مخت فرو کن که هیچ اهمیتی برای من نداری، زودتر خوب شو و برگرد که دیگه هیچ وقت نبینمت، چون یادم میافته زن ها لیاقت عشق رو ندارن، مخصوصا تو...
romangram.com | @romangram_com