#احساس_آرام_پارت_212
چمدان شیرین را برداشت و دستش را به سمت شیرین دراز کرد ولی شیرین به ساسان که سرش را پایین انداخته بود خیره شد، فرهاد نیم نگاهی به ساسان انداخت و آرام بازوی شیرین را به دست گرفت و دنبال خود کشاند، تا آخرین لحظه نگاه شیرین مات ساسان بود و هنوز باورش نمی شد که بازیچه دست این دو مرد شده، با بسته شدن در سالن ساسان نفس حبس شده اش را رها کرد و به سمت شرکت روانه شد.
فرهاد اما وقتی وارد سوییت شدند، موضع خود را حفظ کرد و دستوری گفت:
_ بشین اونجا
پالتوی خوش دوخت و مشکیش را از تن خارج کرد و زیرچشمی به شیرین که آرام و با طمأنینه به سمت مبل های وسط سالن می رفت نگاه کرد، شیرین اما نرسیده به مبل به سمت فرهاد چرخید و در حالی که از بهت و ناراحتی شوکه بود منتظر نگاهش کرد، فرهاد پالتویش را روی جالباسی کنار در آویزان کرد و با چند قدم بلند خودش را به شیرین رساند، رو به رویش ایستاد، محکم، استوار، با نگاهی سرد و یخ زده به چشمان شیرین زل زد و اخم کرد، لب پایینی اش را به دندان کشید و نگاهش را به زمین دوخت و انگشتانش را در موهایش فرو برد، شیرین همچنان منتظر ایستاده بود که فرهاد دستش را به سمت مبل گرفت و گفت:
_نشنیدی گفتم بشین؟
و سرش را بالا آورد و دوباره به چشمان ناباور شیرین خیره شد، وقتی سکوت و سکون شیرین را دید با لحنی سرد جمله ای را به زبان آورد که از این سردی کلام، تن بیمار دختر عمویش یخ زد:
_ تو زن منی! یک سال پیش سعی کردی نشی و نباشی ولی الان هستی، بدون اینکه بدونی زن من شدی. زن من هستی نه زن ساسان
و با چشمانی خالی از احساس به شیرین زل زد و در حالی انگشتانش را پشت سرش قلاب و سرش را تکیهی دستانش کرده بود، ضربهای دیگر بر پیکر بیمار شیرین وارد کرد:
_عمو در جریانه، اگه باور نمیکنی میتونی زنگ بزنی ازش بپرسی!
romangram.com | @romangram_com