#احساس_آرام_پارت_21

آقا وحید با همان لبخند همیشگی اش گفت:

_چرا هستی، فقط نمی‌دونم چرا بعضی وقتا جو می‌گیرتت اینطوری می‌کنی؟

همه با لبی خندان به شیرین و آقا وحید نگاه می کردند که شیرین با لبی آویزان گفت:

_ مگه من چیکار کردم؟ فقط خواستم خداحافظی کنم. حالا که شما نمی خواین باشه، زن عمو خداحافظ، فرهاد خداحافظ.

وقتی فرهاد و مادرش جوابش را دادند شیرین به حالت قهر رو از عمویش گرفت و می خواست به اتاقش برود که با صدای عمویش در جایش ایستاد.

_ خب حالا، خداحافظ شیرین خانم. چه زود رنجم شده.

شیرین رویش را برگرداند و به عمویش نگاه کرد و با گردنی کج شده دو ابرویش را بالا برد و با خنده گفت:

_ خداحافظ عمو جان.

و به سوی اتاقش روانه شد. صدای بلند خندیدن عمویش و دیگران را از کنار در اتاقش شنید.


romangram.com | @romangram_com