#احساس_آرام_پارت_20
آقا وحید با نگرانی نگاهی به بالای پله ها کرد و پرسید
_ جونم عمو. جونم کاری داشتی؟!
شیرین که از ترساندن عمویش لذت برده بود خنده ی ریزی کرد و گفت:
_ اولا جونتون سلامت. ثانیا نه کاری نداشتم. ثالثا فقط خواستم خداحافظی کنم.
و دوباره ریز خندید و دستش را جلوی دهانش گرفت.
آقا وحید نفس راحتی کشید و با خنده گفت:
_ جون به لب شدم پدرسوخته، نمیتونستی آرومتر مثل آدم خداحافظی کنی؟!
شیرین لب پایینی اش را گزید و گفت :
_ وا عمو، مگه آدم نیستم ؟!
romangram.com | @romangram_com