#احساس_آرام_پارت_209

_به تو مربوط نیست تو برو در رو باز کن

شیرین با دردی که از فشار دست فرهاد بر دستش احساس می کرد لب گزید و وقتی پیاده شد به ماشین تکیه داد و دستش را کشید و گفت:

_وحشی، چرا دستمو می کشی؟ اصلا به تو چه لوس بازیه یا نیست، مگه تو ساسانی؟ من گفتم ساسان نه تو

فرهاد برافروخت، لبانش را محکم روی هم فشار داد، سعی داشت جوابی ندهد ولی نتوانست بنابراین گفت:

_ اون روی سگ من رو بالا نیار شیرین، راه بیافت اصلا حوصله لوس بازیاتو ندارم، من نه عمو هستم نه فرهاد یک سال پیش! پس هرچی می‌گم بی کم و کاست انجام بده.

شیرین با چشمانی گرد شده به فرهادی که از عصبانیت رنگش به کبودی می زد خیره شد که فرهاد بازویش را گرفت و دنبال خود کشید، شیرین آنقدر در شوک بود که توجهی به منظره ی اطرافش نداشت و فقط این سؤال برایش به وجود آمد که چرا فرهاد با او مثل یک غریبه یا زندانی رفتار می کند؟!

_دستمو ول کن، چرا اینطوری می کنی فرهاد؟! ولم کن...

فرهاد اما بی‌توجه شیرین را دنبال خود می‌کشید. ساسان سنگفرش حیاط را به دنبالشان می دوید و با دیدن حال شیرین و درخواست رها کردنش از طرف فرهاد خودش را به فرهاد رساند و دستش را از بازوی شیرین جدا کرد و گفت:

_ خب ولش کن، چرا اینجوری دنبال خودت می کشی؟! دستشو کندی! خودش بلده راه بره، یادت رفته مریضه؟!


romangram.com | @romangram_com