#احساس_آرام_پارت_210

فرهاد عصبانی پوفی کشید و از بین دندان‌های به هم فشرده‌اش گفت:

_به تو مربوط نیست، تو دیگه برو شرکت...

ساسان که دیگر از رفتارهای فرهاد خونش به جوش آمده بود، سینه به سینه اش ایستاد:

_ یعنی چی به تو مربوط نیست؟! داری بهش آسیب می رسونی فرهاد، قرار ما این نبود.

فرهاد سرخ شد و فریاد کشید :

_ ما هیچ قراری با هم نداشتیم، به تو هم مربوط نیست من با زنم چطوری رفتار می کنم. دست برمی داری یا همین الان از اینجا بریم؟!

شیرین با دهانی باز از شنیدن این حرف به فرهاد خیره شد، باورش نمی شد، یعنی چی که زنم؟! ساسان چرخید و نگاهی به شیرین انداخت، می دانست شنیدن این حرف برایش شوک بزرگ تری است و این دختر توانایی تحمل این شوک های سنگین را نداشت، فرهاد که ساسان را متوجه شیرین دید او نیز سرش را به سمت شیرین چرخاند و با همان اخمی که بر چهره داشت به او زل زد، نگاه شیرین ناباور و متعجب و نگاه فرهاد عصبی و کم طاقت بود. بالاخره زبان در دهان شیرین چرخید و به آرامی پرسید:

_ چی گفتی؟! تو چی گفتی الان؟!

فرهاد دستی به موهایش کشید و گفت:


romangram.com | @romangram_com