#احساس_آرام_پارت_208
با نگه داشتن ماشین رو به روی ساختمان شیکی، نگاه شیرین ابتدا به ساختمان کشیده شد اما با صدای فرهاد که در ماشین را باز کرده و منتظر نگاهش می کرد به خود آمد:
_ وقت برای تماشا زیاده، خانم نزول اجلال می فرمایند؟!
شیرین که از تندی کلام فرهاد آزرده خاطر شده بود رو به ساسان که کمی آن طرف تر با چمدانش ایستاده بود دستش را دراز کرد و گفت:
_ ممکنه کمکم کنین پیاده شم؟
ساسان مستأصل نگاهی به فرهاد انداخت، فرهاد خود را جلو کشید و دست شیرین را گرفت و با عصبانیت گفت:
_ این لوس بازیا چیه؟ رو به موت که نیستی، خودت پیاده شو دیگه
و دست شیرین را محکم کشید، ساسان جلوتر آمد و گفت:
_خب شاید نمیتونه چرا اینجوری می کنی تو؟
صدای فریاد فرهاد در خیابان طنین انداز شد:
romangram.com | @romangram_com