#احساس_آرام_پارت_207
_معمولا چندین بار در روز این اتفاق میافته، با اسپری حل میشه، جای نگرانی نیست.
ساسان از گوشهی چشم به فرهاد نگاه کرد، با دیدن دست مشت شدهی فرهاد و ابروهای گره کردهاش، سری از تأسف تکان داد و گفت:
_خب خداروشکر، شما دست ما امانت هستین، نگران...
فرهاد عصبی حرفش را قطع کرد:
_ به جای پرحرفی اون گاز لعنتی رو فشار بده زودتر برسیم خستهام، نگران ایشونم نباش، تا الان نمرده تو ماشین تو هم نمی میره
ساسان دهانش از تعجب باز ماند:
_ این چه حرفیه میزنی؟! من که چیزی نگفتم
فرهاد پوفی کشید و ساسان هم ترجیح داد سکوت کند، حال خراب دوستش را می فهمید، ولی نگران روزهای آینده بود، روزهایی که ممکن بود اتفاقات غیرقابل پیش بینی در پیش رو داشته باشد.
و اما شیرین ناباور از حرف های تند فرهاد فقط از پشت سر به او خیره شده بود و توان صحبت کردن را در خود نمی دید.
romangram.com | @romangram_com