#احساس_آرام_پارت_205
_ رییس کجا بریم؟
شیرین نگاهی به ساسان کرد که منتظر جواب فرهاد بود. فرهاد عصبی جواب داد:
_ برو خونه دیگه، کجا میخوای بری؟!
ساسان لبخندش را جمع کرد و گفت:
_ چشم قربان
شیرین متعجب از رفتار آن دو که شبیه رئیس و مرئوس بودند سوال های زیادی در ذهنش شکل گرفت.
چرا فرهاد اینجاست؟! ساسان فرهاد رو از کجا میشناسه؟! چرا فرهاد به ساسان دستور میده؟! سر در نمیآورد، خدا را شکر که فرهاد را میشناخت اما رییس گفتن ساسان برایش حس ترس را به همراه داشت، حالا چه اتفاقی میافتد؟
و هزاران سوال دیگر که جوابی برای آنها نداشت و البته جرات پرسیدن آن را هم در خود نمیدید، ترجیح داد سکوت کند تا به وقتش همه چیز را بفهمد. اما از این دیدار غیر منتظره حس خوبی نداشت و سرنوشتش را در هالهای از ابهام میدید، از این تاریکی متنفر بود...
هر سه در سکوت و افکار خود غرق بودند که تک سرفه های شیرین تبدیل به سرفه های شدید پیاپی شد و توجه فرهاد و ساسان را به خود جلب کرد، ساسان با دستپاچگی ماشین را کنار خیابان پارک کرد و همزمان با فرهاد خود را به عقب کشید و پرسید:
romangram.com | @romangram_com