#احساس_آرام_پارت_204
_ خوبه، مطمئن شدم زبونت هنوزم سرجاشه، بریم ساسان تو ماشین منتظره
خودش قدمی به جلو برداشت و به پشت سرش نیم نگاهی انداخت تا ببیند شیرین دنبالش میآید یا همانطور آنجا ایستاده؟ شیرین به سختی تکیه اش را از ماشین گرفت و قدمی برداشت ولی هنوز دستش به ماشین کنارش بود، قدم دوم را با تک سرفه ای خشک برداشت و با قلبی که به شدت تند می تپید دستش را از ماشین جدا کرد، فرهاد که از صدای سرفه اش به عقب برگشته بود منتظر ماند تا شیرین به او برسد. میدید که شیرین همین چند قدم را هم به سختی گام برمیدارد، چشمانش را اما محکم بست تا نبیند آن کسی را که سال ها دلش را عاشق کرده بود و زبان به کام گرفت و حرفی از عشقش به زبان نیاورد و در آخر نتیجه اش این بود که به تنهایی پناه ببرد و آوارهی غربت شود، چشمانش را بست تا در راهی که قدم گذاشته بود با عزمی راسخ قدم بردارد، پس اگر دلسوزی میکرد نمی توانست به این راه ادامه بدهد، چشمانش را که باز کرد شیرین با سری افتاده و سرفه هایی که مدام سعی می کرد خفه اشان کند به کنارش رسیده بود، ابروانش گره خورد و به سمت چپ شیرین اشاره کرد و گفت:
_ از این طرف
با هم همقدم شدند یکی بیمار و سر افکنده و هنوز در شوک! و دیگری عصبی و مردد و دلگیر از رفتارهای چند ماه قبل...
با رسیدن به ماشین ساسان، فرهاد بدون اینکه نگاهی به ساسان بیندازد در عقب ماشین را برای شیرین باز کرد و خود عقب ایستاد، شیرین با نیم نگاهی کوتاه به صورت برافروخته ی فرهاد در ماشین را به دست گرفت و به آرامی سوار شد و قبل از اینکه خودش در را ببندد فرهاد محکم در ماشین را بهم کوبید و در جلوی ماشین را باز کرد و خودش جلو نشست، ساسان پرفی کشید و سوار شد و در حال استارت زدن رو به فرهاد گفت:
_ماشین بابات که نیست، پول دادم اینو خریدم آقا...
فرهاد نگاهی تندی به ساسان انداخت که حرف در دهان ساسان خشک شد:
_خب بابا، اینجوری نگاه نکن، بزن بشکن، خراب کن، اگه بهت گفتم بالا چشمت ابروئه...
ماشین روشن شده را به حرکت درآورد و از فرودگاه خارج شد. به فرهاد که به طرز مشکوکی سکوت کرده بود نگاهی انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com