#احساس_آرام_پارت_203
ساسان که از دیدن حال بد شیرین غمگین شده بود به آرامی کنارش راه میرفت و چمدانش را به دنبال خود می کشید. فرهاد که خود را پشت ستونی در نزدیکی آنها پنهان کرده بود با دیدن شیرین که به شدت لاغر و رنگ پریده شده بود قلبش فشرده شد و بغض گلویش را فشرد انگشتانش را به ستون فشار داد ولی جز سفتی سطح سنگی ستون چیزی حس نکرد، به آرامی از مخفیگاه خود خارج و به دنبال آن دو حرکت کرد و مراقب بود که شیرین او را نبیند. با کمی فاصله دنبالشان تا بیرون از محوطه فرودگاه حرکت می کرد تا اینکه شیرین به شدت سرفه اش گرفت، هرچقدر سعی کرد سرفه اش را کنترل کند نشد ساسان نگران مدام از او میپرسید حالش خوب است و جوابی جز سرفه های شدید شیرین نمی گرفت چشم چرخاند تا بتواند از کسی کمک بگیرد که با دیدن فرهاد که شوکه به شیرین زل زده بود میخکوب شد در یک آن شیرین به سختی خم شد و کنترل خود را از دست داد و دستش را به ماشینی که کنارش بود تکیه داد قبل از اینکه ساسان اقدامی کند فرهاد به سرعت خود را به شیرین رساند و بازوی راستش را محکم در دست فشرد و اجازه نداد که اون به زمین سقوط کند، شیرین که هنوز به شدت در حال سرفه کردن بود به خیال اینکه ساسان دستش را گرفته چهار انگشت راستش را که در دست فرهاد بود به نشانه ی آنکه حالش خوب است بالا آورد و وقتی کمی آرام تر شد به سوی فردی که کنارش بود برگشت و با دیدن فرهاد که دستش را محکم گرفته در پنجه هایش اسیر کرده بود و می فشرد شوکه بر جای میخکوب شد، میان سرفه هایی که حالا از شدت آن کم شده بود ناباور به فرهاد خیره شد، لحظات به کندی سپری می شد شیرین با ترس و اضطراب از واقعی بودن این دیدار و فرهاد با نگرانی و دلتنگی به هم زل زده بودند، هیچکدام قدرت برداشتن نگاهشان را نداشتند ساسان که با حضور فرهاد خیالش راحت شده بود به آرامی به سمت ماشین حرکت کرد و آن دو را در شوک و استرس و نگرانی تنها گذاشت.
شیرین به سختی از شوک دیدن فرهاد خارج شد و برای اینکه تعادل خودش را برقرار کند به ماشین کنارش تکیه داد، حالا بغض هم گلویش را میفشرد و با سرفه هایی که آن هم راه گلویش را تنگ کرده بود، دست به یکی کرده و گویی قصد کشتن شیرین را دارند سرانجام بغضش ترکید و اشکهایش به روی گونه جاری شد
شیرین به آرامی و با تردید سرش را بالا آورد و به فرهاد که در سکوت تماشایش می کرد نگاه کرد، چشمان اشک آلودش دل فرهاد را به درد آورد ولی با غرور سرش را به راهی که ساسان رفته بود کج کرد و آرام گفت:
_ سلام...
شیرین اما نمیتوانست جواب دهد، زبانش خشک شده و به کامش چسبیده بود، انگار کسی فکش را به هم میفشرد که حتی توان باز کردن دهان خود را نداشت. وقتی فرهاد جوابی نشنید دست چپش را در جیب شلوارش فرو برد و به شیرین که گویی هنوز باورش نشده بود که شخص روبرویش خود فرهاد است، برگشت. کمی تأمل کرد و بعد سرش را بالا آورد و مجددا به چشمان شیرین خیره شد، اشک ها دانه دانه روی گونه های سپید دختر روبرویش که هیچ شباهتی به شیرین مغرور چند ماه پیش نداشت فرود می آمدند و فرهاد با دلی مالامال از غمی سنگین که سعی در پنهان نگه داشتن آن داشت، فقط نظاره گر بود؛ بالاخره شیرین تکانی خورد، سرش را پایین انداخت و سعی در کنترل کردن تک سرفه هایش داشت، ولی هر چه سعی کرد نتوانست جواب فرهاد را بدهد، بغضی سخت گلویش را می فشرد و مانع از صحبت کردن او می شد، فرهاد سخت بر آشفت، برخورد تند و تحقیر آمیز شیرین از آخرین دیدارشان مقابل چشمانش جان گرفت، اخم به چهره کشید و با چشمهایی که ریز شده بودند گفت:
_ اومدی اینجا فارسی حرف زدن و سلام کردن یادت رفته یا منو لایق جواب سلام نمی دونی دختر عمـــو.
شیرین سرش را بالا آورد و بدون اینکه نگاهی به صورت فرهاد بیندازد به زحمت دهان باز کرد و آرام گفت:
_سلام
فرهاد همچنان خشمگین دستش را از جیب شلوارش خارج کرد و در موهایش فرو برد، فعلا برای اجرای نقشه اش زود بود ولی شیرین مجبورش کرد قبل از اینکه بداند همسرش فرهاد است خودی نشان دهد، رو به سمتی که ساسان رفته بود اشاره کرد:
romangram.com | @romangram_com