#احساس_آرام_پارت_202

شیرین که نگاهش بین نقاله و آن طرف شیشه در گردش بود، چشم چرخاند تا ساسان را از روی عکسی که مهتاج خانم به او داده بود پیدا کند، با کمی جستجو بالاخره او را پشت شیشه دید، ساسان دستی برایش تکان داد و شیرین سرش را به معنای سلام پایین آورد.

در این حین چمدانش را از میان انبوه چمدان های دیگر دید و آن را از نقاله برداشت و آرام از سالن خارج و به طرف ساسان رفت. ساسان خود را به شیرین رساند و در حالی که دستش را به طرف دسته‌ی چمدان شیرین می‌برد، سلام کرد:

_سلام، خوش اومدین...

شیرین از خدا خواسته دسته‌ی چمدان را رها کرد و آن را به ساسان سپرد، ماسک جلوی دهانش را پایین کشید و با خجالت جواب داد:

_سلام، ممنونم! خیلی به شما زحمت دادم آقا ساسان، شرمنده‌ام

ساسان دستی به موهایش کشید و همانطور که با چشم دنبال فرهاد می گشت گفت:

_خواهش می کنم، چه زحمتی؟! بهتره زودتر بریم تا شما هم استراحت کنید، خسته‌ی سفر هستید

شیرین سری تکان داد و حرفش را تایید کرد:

_بله حتما، ممنونم


romangram.com | @romangram_com