#احساس_آرام_پارت_201
_یعنی چی تو برو جلو؟! زن توئه ها، من برم جلو بگم چند منه؟! بیخود برام خجالت بازی درنیار حوصله ندارم! نیایی منم نمیرم از همینجا برمی گردم خونه...
فرهاد با استرس و دلهره حرفش را قطع کرد:
_مرد حسابی خجالت چیه؟! می گم آمادگی روبه رو شدن باهاش رو ندارم. میفهمی چی می گم؟! آمادگی ندارم. نمیتونم الان ببینمش.
بعد دستش را روی پنجره ی ماشین گذاشت و انگشت اشاره اش را روی لبش کشید و سکوت کرد، ساسان نگاهی کوتاهی به او انداخت و گفت:
_ آها، یعنی یه ساعت دیگه تو خونه آمادگیشو پیدا می کنی؟! بابا تو دیگه کی هستی؟! لوس بازی درنیار برای من، توام با من میایی، من نمی دونم بهش چی بگم؟! مخصوصا اینکه هنوز نمیدونه من شوهرش نیستم
دست راستش را از روی فرمان ماشین بلند کرد و به آرامی به پیشانی زد و ادامه داد:
_وای اگه بفهمه... خدا بگم چیکارت نکنه فرهاد.
فرهاد نگاهش را روی مغازه های اطراف دوخت و هیچ نگفت، ترجیح داد فعلا ساسان را همراهی کند تا در وقت مناسب گوشه ایی پنهان شود.
ساعتی بعد هر دو وارد فرودگاه شدند، هواپیما دقایقی پیش نشسته بود و حالا مسافران پیاده و از گمرک عبور کرده و مهر ورودی در پاسپورتشان خورده بود و حالا چشم به نقاله دوخته بودند تا چمدانشان را بردارند. ساسان مابین مسافران سرک کشید تا شیرین را پیدا کند و او را به فرهاد نشان دهد با دیدن شیرین با ذوق و استرس برگشت به فرهاد بگوید که شیرین را دیده ولی فرهاد کنارش نبود، بله پسر لجباز کار خودش را کرد و بالاخره او را میان این ماجرا تنها رها کرد.
romangram.com | @romangram_com