#احساس_آرام_پارت_200

بغضش را فرو داد و اشکی که می رفت از چشمانش جاری شود را کنترل کرد و ادامه داد:

_ برو دیرت نشه، الان کانتر رو می‌بندن!

خودش جلو افتاد و شیرین با گونه ای خیس از اشک دنبال پدرش روان شد...

بعد از تحویل چمدان و گرفتن کارت پرواز به طرف گیت خروجی فرودگاه می‌رفت که صدای پدرش در گوشش پیچید:

_شیرین! زودتر خوب شو و برگرد.

***

میان فرهاد و ساسان کشمکش شده بود.

_ببین ساسان تو که دیدیش و می شناسیش، برو جلو خودتو معرفی کن، من اگه تونستم میام اگه نه خودت ببرش خونه.

ساسان عصبی پوفی کشید و گفت :


romangram.com | @romangram_com