#احساس_آرام_پارت_199
دل سوزوندنای بی خودیم عذاب و دردمه
سنگ باشمو بهت بگم مقصری منو میذاری رو چشت ولم نمیکنی بری
مسافران محترم هواپیمایی ایران ایر به شماره پرواز (...) به مقصد لندن برای دریافت کارت پرواز به کانتر (...)مراجعه نمایند...
صدایی بود که در سالن شنیده شد و شیرین که آرام کنار مادرش نشسته بود نگاهی به تابلو پرواز انداخت و از جایش بلند شد. با حال زاری که داشت کشیدن چمدان برایش سخت بود، اما به هر زحمت باید خودش این راه را میرفت؛ قبل از اینکه دستش به چمدان برسد آقا سعید چمدانش را برداشت و صاف ایستاد، به صورت رنگ پریده ی دخترش زل زد، شیرین نگاهش کرد و با بغض سکوت را شکست:
_ بابا میدونم که خیلی ناراحتت کردم، خواهش می کنم منو ببخش! ممکنه این رفتن برگشتی نداشته باشه، ممکنه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم و این آخرین دیدارمون باشه...
ستاره هق هق می کرد و به آرامی کمر دخترش را نوازش می کرد و چشم به همسرش دوخت که ساکت نگاهش رو به زمین بود، شیرین پدرش را صدا زد:
_بابا؟! نمی خوای به من نگاه کنی؟ دارم می رم...
مقاومت آقا سعید شکسته شد، دیگر نمیتوانست ظاهرش را بیتفاوت نشان دهد، سرش را بالا برد و به دخترش خیره شد:
_ ازت می خوام محکم باشی، ممکنه اونجا خیلی اذیت بشی، ممکنه خیلی سختی بکشی، ولی محکم باش، تو دختر منی، دختر منم قویه، وقتی حالت خوب شد و برگشتی می شینیم باهم حرف می زنیم! پس الان فقط به فکر خوب شدنت باش، می خوام سالم برگردی، مثل همیشه شاد و خوشحال...
romangram.com | @romangram_com