#احساس_آرام_پارت_194

در چهره‌ی پدرش شور و شعف پنهانی دیده می‌شد:

_تموم شد، محضر بهمون یه برگه داد که به سفارت ببریم!

سر ستاره به طرف شیرین برگشت و غمزده در حالی که سعی داشت لبخند به لب بزند تا درد این ازدواج را پنهان کند گفت:

_مبارکت باشه دخترم، ان‌شاا... دوباره صحیح و سالم برمی‌گردی!

حرف ستاره ته دل سعید را خالی کرد؛ شیرین اما از این جمله‌ی مادرش دلش گرم شد و با لبخند گذرایی که خیلی زود جایش را به بی‌حالتی لب‌ها داده بود، گفت:

_ان‌شاا...

وکیل کیفش را در دستش جابجا کرد:

_خب خانم فرهادی! من هم تبریک می‌گم، از فردا دنبال کارتون هستم که مقدمات رفتن شما رو فراهم کنم، کپی پرونده پزشکی رو فرستادم و وقتی در اونجا براتون همه چیز آماده شد، با خود مدارک اصلی تشریف می‌برید و درمان رو شروع می‌کنید.

سر شیرین تکان خورد و با سرفه‌های خشک پی در پی همراه شد، ستاره وحشتزده به شیرین نگاه می‌کرد، سعید که دخترش را تا به حال اینچنین ندیده بود طاقت نیاورد و از اتاق بیرون رفت؛ حق داشت! چهره‌ی شیرین به کبودی می‌زد و چشم‌هایش تا آخرین حد ممکن گشاد شده بود، گویی هر لحظه کروی چشمش بیرون می‌زد...


romangram.com | @romangram_com