#احساس_آرام_پارت_193

***

دو روز بعد آقا سعید وارد اتاق شیرین شد، نمی‌دانست چگونه این موضوع را مطرح کند که شیرین مانند اتفاق قبل سرکش نشود و مخالفت نکند، دقایقی مکث کرد و به فکر فرو رفت، در آخر بدون اینکه به اون نگاه کند گفت:

_قراره برای معالجه بری انگلستان! ولی همینجوری نمیشه بری، تصمیم گرفته شده که یک نفر تورو عقد کنه و به عنوان همسرش بتونی وارد اون کشور بشی، مراحل درمانت که طی شد و کاملا حالت خوب شد ازش جدا میشی و برمی گردی ایران. آدم مطمئنیه و می دونم هر کاری بخوایم انجام می ده و بعد نمی زنه زیر حرفش، چون تو بیمارستانی و نمی تونی بیای محضر یه وکیل برات گرفتم که بهش وکالت بدی مراحل عقد رو انجام بده! الان اینجاست میاد مدارک رو امضاء کنی و بره کارشو انجام بده. اگر مشکلی داری بگو.

شیرین با چشمانی پر از اشک به پدرش نگاه کرد، قهر پدرش برایش غیر قابل تحمل بود و حالا که پدرش با او، هرچند با اخم و سرسنگینی حرف می‌زد، دیگر نمی‌خواست روی حرفش حرفی بزند، آب دهان خود را فرو برد و به آرامی و با صدایی لرزان گفت:

_مشکلی ندارم، هر چی شما بگین!

آقا سعید نفسی از آسودگی کشید، گمان نمی‌کرد شیرین به این راحتی تسلیم خواسته‌اش شود، اما برای حفظ موضع خود پوزخندی زو و اتاق خارج شد، شیرین دلش شکست! خیلی سریع فهمید که پوزخند پدرش بخاطر چه بود! ولی دیگر پدر از اتاق خارج شده بود و نمی توانست با او حرف بزند و قبل از رفتنش دل پدر را به دست بیاورد.

خیلی زود تمام کارهای مربوط به عقد شیرین و فرهاد انجام شده بود، بدون اینکه شیرین اطلاع داشته باشد که این فرهاد است که او را عقد کرده.

روی تخت بیمارستان دراز کشیده و از میان کرکره‌ی پنجره به آسمان خیره بود که وکیل همراه پدرش وارد اتاق شدند، ستاره از روی صندلی بلند شد و پرسید:

_چی شد سعید؟


romangram.com | @romangram_com