#احساس_آرام_پارت_192

_بله آقای ساسان، در جریان هستم! من می خواستم ببینم راه دیگه ایی برای فرستادن دخترم به اونجا نیست؟!

ساسان ریز خندید ولی مراقب بود صدایش به پدرش شیرین نرسد،کمی بعد گفت:

_نه آقای فرهادی، درضمن من برای امر دیگه ایی تماس گرفتم!

سعید متعجب پرسید:

_در چه موردی؟

ساسان گلویی صاف کرد و گفت:

_آقای فرهادی من علاوه بر پسر مهتاج بودن دوست برادرزادتون هم هستم. فرهاد همکار و همخونه ی منه و از تمام ماجرا اطلاع داره! شماره شمارو از اون گرفتم.

و تمام صحبت های میان خودش و فرهاد را برای آقا سعید تعریف کرد. در آخر از وی خواست تا او هم کمی تحقیق کند و اگر مشکلی نبود شیرین را به عنوان همسر فرهاد به انگلستان بفرستد، آقا سعید این بار با خیالی راحت تر توانست این مسأله را قبول کند چون به هر کسی که نتواند اعتماد کند به برادرزاده اش میتوانست، آن هم پسری که همه ی فامیل به سرش قسم می خوردند.

فردای آن روز آقا سعید برای تحقیق راجع مسائلی که ساسان بیان کرد از بیمارستان خارج شد و ساعاتی بعد با رضایت از اینکه هیچ مشکلی وجود نخواهد داشت خشنود به بیمارستان بازگشت


romangram.com | @romangram_com