#احساس_آرام_پارت_191
_باشه، بنویس شماره رو...
***
شیرین همچنان در بیمارستان بستری و هر لحظه اوضاع بیماریش وخیم تر می شد، اکثر اوقات در بیهوشی به سر می برد و از حضور پدرش اطلاع نداشت.
آقا سعید همان شب بستری شدن شیرین خودش را به شیراز رساند و از ستاره همه ی اطلاعات کافی راجع بیماری و اقدام مهتاج خانم کسب کرد.
ولی رضایتی مبنی بر عقد دخترش اعلام نکرد و قلبا راضی نبود.
دو روز بعد وقتی در حیاط بیمارستان قدم می زد تلفنش زنگ خورد نگاهی به صفحه گوشی انداخت و متوجه شد از ایران نیست خواست جواب ندهد ولی با به یاد آوردن اینکه فرهاد خارج از کشور است و ممکن است او باشد جواب داد:
_بله، بفرمایید
صدای غریبه ایی از آنسوی خط شنید که سلام کرد و گفت:
_آقای فرهادی من ساسان هستم، پسر مهتاج خانم! از انگلیس با شما تماس می گیرم، قرار بود که...
romangram.com | @romangram_com