#احساس_آرام_پارت_188
ساسان چشمهایش را روی هم فشرد:
_ باشه، تو به من اعتماد کن خودم درستش می کنم
***
روز بعد ساسان با فرهاد تماس گرفت:
_میگم فرهاد! تو حاضری شیرین رو عقد کنی؟
فرهاد چشمهایش را روی هم فشرد:
_از همون اول میخواستمش، ولی مشکل اینجاست که اون من رو نمیخواد.
ساسان مکثی کرد و بعد از او خواست شمارهی پدر شیرین را در اختیارش بگذارد. فرهاد با حالت گیجی تند تند پلک زد و گنگ گفت:
_نمیفهمم، شماره ی عموم رو میخوای چیکار؟
romangram.com | @romangram_com