#احساس_آرام_پارت_189
صدای پوف کلافهی ساسان در گوشش پیچید:
_به نظرت به مامانم میتونم بگم اون دختر از آشناهای توئه؟
فرهاد طلبکارانه گفت:
_خب آره، چه اشکالی داره؟
ساسان که انگار فرهاد مقابلش ایستاده و او را میبیند، کف دستش را اریب رو به فضای خالی روبرو گرفت:
_آخه عاقل جان! بعد مامان من از همه جا بیخبر خوشحال و خندون به شیرین نمیگه؟ بعد شیرین بفهمه تو اینجایی راضی به اومدن میشه؟!
دست فرهاد در موهایش چنگ شد:
_آخ، آره!
ساسان دست آزادش را کنار بدنش انداخت:
romangram.com | @romangram_com