#احساس_آرام_پارت_187
دهان فرهاد از تعجب باز ماند اخم کرد و با چشمانی سرخ از عصبانیت و ناراحتی به ساسان زل زد، ساسان که داشت میخندید یک لحظه برگشت و چشمش به فرهاد عصبانی افتاد خنده اش را خورد و به فرهاد پشت کرد و ادامه داد:
_پس من منتظر خبرتون هستم... باشه چشم. شما هم مراقب خودت باش. خدانگهدار
تلفن را قطع کرد و با ترس و اضطراب به سمت فرهاد برگشت و او را حسابی عصبانی دید، قبل از اینکه فرهاد حرفی بزند دستانش را بالا برد و گفت:
_گوش بده ! همه چی رو میگم
فرهاد پوفی کشید رو گفت:
_نقشه ات چیه؟
_میگم بهت! صبر کن، مامان گفت همینکه تلفن رو قطع کرده از صدای جیغ مادر شیرین رفته دیده شیرین تو بغلش از حال رفته، میگه به موقع رسوندیمش بیمارستان، من یه نقشه ای دارم، فقط بهم زمان بده
فرهاد که از ساسان مطمئن بود با خیالی راحت روی مبل نشست و گفت:
_ هرکاری می کنی فقط زودتر... من تحمل ندارم ببینم داره زجر می کشه.
romangram.com | @romangram_com