#احساس_آرام_پارت_186
_آره، شانس آوردیم به موقع رسوندیمش بیمارستان وگرنه الان باید تشییعش می کردیم
ساسان نفسی به راحتی کشید و دوباره نشست:
_خب مادر من این چه خبریه میدی آخه؟! نمی گی قلبم وایمیسته؟ مثلا قرار بود عقدش کنم ها... آخه چرا با احساسات من بازی میکنی؟
بعد چشمانش را آرام باز و بسته کرد و با صدایی آهسته که بی شباهت به لب زدن نبود به فرهاد گفت:
_شوخی می کنه
فرهاد نفس راحتی کشید و گفت:
_این چه شوخیه ایه؟
برگشت و پشت به ساسان کرد ولی بلافاصله برگشت و دوباره به ساسان که جواب مادرش را داد خیره شد:
_آره مامان جان، شما مقدماتش رو بچین عقد کنیم بیاد اینجا بقیهاش با من.
romangram.com | @romangram_com