#احساس_آرام_پارت_185

ساسان خندید و گفت:

_آها حال شیرین رو، باشه باشه!

تلفنش را جواب داد و گفت:

_جانم مامان جان؟ سلام... همین الان قطع کردی... باز چی شده؟!

مهتاج خانم نگران و عصبی فریاد زد:

_سلام و زهرمار. الان چه وقت شوخی کردنه؟ دختره مُرد!

ساسان ایستاد و فریاد زد:

_ چــــی؟! مُـــرد؟! چی می‌گی مامان؟! الان زنگ زدی گفتی دعوتش کنم...

فرهاد ترسیده روبرویش قرار گرفت و با چشمانی گشاد و رنگی پریده چشم به لب های ساسان دوخت، ساسان با دیدن فرهاد تازه فهمید که چه سوتی داده است، دستش را روبروی صورت فرهاد گرفت، چشمانش را بست و سرش را به علامت آرام باش بالا و پایین کرد ولی دل در سینه فرهاد به تندی می تپید و نگران چشم به دهان ساسان دوخته بود، لحظات به کندی سپری می شد، ساسان هم نگران منتظر پاسخ مادرش بود که مهتاج جواب داد:


romangram.com | @romangram_com