#احساس_آرام_پارت_183
ساسان دوباره خنده ای کرد و گفت:
_باشه پس به مامانم میگم عقدش میکنم.
صدای نعرهی فرهاد فضا را پر کرد:
_ســــاســــان؟!
ساسان دستانش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت:
_باشه باشه ، هرچی تو بگی من همون کار رو انجام میدم.
فرهاد سرش را میان دستانش گرفت و زمزمه کرد:
_من که اصلا نمیدونم باید چیکار کنم، تو یه فکری کن
ساسان چند لحظه متفکر دست به چانه کشید و بعد به حرف آمد:
romangram.com | @romangram_com