#احساس_آرام_پارت_182

_اون خودشم با رضایت نامه پدر برای کار یا تحصیل یا تفریح می تونه بیاد، فقط من اینارو به مامان نگفته بودم که اونو نفرسته اینجا

فرهاد مقابلش نشست:

_به مامانت بگو، بگو بذار بیاد اینجا، بگو موافقی

و دوباره ایستاد و مانند پسر بچه‌ای تخس، درمانده پا به زمین کوبید:

_یه کاری بکن ساسان!

ساسان چشمانش را چرخاند و گفت:

_می‌گی چیکار کنم؟ مادر من می‌گه عقدش کن ببرش، تو هم با این حالت داری جلو چشمام پر پر می‌شی، مگه جرات دارم بگم عقدش می‌کنم؟

بعد ریز خندید و زیر چشمی نگاهی به فرهاد انداخت، فرهاد پرخاش کرد:

_ الان وقت شوخی نیست ساسان، مسخره بازی درنیار، یه فکری کن باید بیاریش.


romangram.com | @romangram_com