#احساس_آرام_پارت_181
_شیرین؟ مامان خوبی؟
تنها جوابی که گرفت صدای سرفه ها خشک و شدید شیرین پشت در بسته بود که هر لحظه بیشتر و بدتر میشد ، محکم به درکوبید و از شیرین خواست در را برایش باز کند، با باز شدن در و بیرون آمدن شیرین که دستمالی پر از خون را در دست داشت شوکه جیغ بلندی کشید و دخترش که داشت از حال می رفت را به آغوش کشید و شیرین بی جان خودش را در آغوش مادرش رها کرد.
***
فرهاد مغموم و نگران در سالن بزرگ منزل ساسان قدم میزد، هر لحظه که میگذشت باور کردن بیماری شیرین برایش سختتر میشد، طول و عرض سالن را طی میکرد و ساسان حتی جرات اعتراض به این حرکت فرهاد را نداشت، او را بیش از پیش آشفته میدید و هرگز گمان نمیکرد دست سرنوشت اینگونه او را از شیرین باخبر سازد، فرهاد آمده بود که شیرین را فراموش کند، آمده بود که شیرین را نبیند، اما...
سرش را به دستش تکیه داد و فقط نظاره گر رفت و آمد فرهاد بود که زیر لب با خود حرف می زد. بالاخره طاقت نیاورد و سکوتش را شکست و گفت:
_به نظرت با راه رفتن چیزی درست میشه؟ بگیر بشین فکر کنیم ببینیم چیکار می تونیم بکنیم
فرهاد در جایش ایستاد و انگار که چیزی یادش آمده باشد پرسید:
_من میتونم بیارمش اینجا ساسان؟
ساسان سر تکان داد:
romangram.com | @romangram_com