#احساس_آرام_پارت_179
فرهاد دست لرزانش را پیش برد تا از وجود لپ تاپ روبرویش مطمئن شود، ساسان متعجب از سکوت ناگهانی فرهاد فقط نظاره گر حرکات او بود، با رسیدن دستش به لپ تاپ و لمس کردن صفحه اش فرهاد به سرعت دستش را پس کشید و به ساسان خیره شد، ساسان آرام پرسید:
_چته؟ یهو چت شد؟
فرهاد که انگار هنوز باور نداشت به سرعت دوباره دستانش را پیش برد و لپ تاپ را برداشت و به صفحه اش زل زد، ساسان دوباره پرسید:
_میگم چته؟ می شناسیش؟!
اشک در چشمان مشکی فرهاد حلقه بست نا باور انگشتش را روی تصویر زیبای شیرین کشید و انگار که تازه باور کرده باشد ملتمس به ساسان نگاه کرد، ساسان سوالی نگاهش کرد ولی قبل از اینکه دوباره سوالش را بپرسد فرهاد با صدایی آرام و لرزان پرسید:
_تو رو خدا ساسان! بگو که این شیرین من نیست، تو رو به هر کی می پرستی بگو شیرین من مریض نیست...
ساسان با دهانی باز نگاهش کرد و فرهاد با دست صورتش را پوشاند و ادامه داد:
_نه باورم نمیشه، اینا همهاش دروغه، اینم یکی دیگه از شوخیای شیرینه، محاله که اون مریض باشه...
ساسان لپ تاپ را بست و به دوست بیقرارش چشم دوخت، فرهاد سرش را به شدت به طرفین حرکت و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com