#احساس_آرام_پارت_178

_آخه دیوانه! من مادرمو بهتر می‌شناسم، دختره بیماریش جدی نیست، بدبختی خوشگل هم هست،این مادر من فکر می کنه دختره رو بفرسته من عاشقش می شم و به خاطرش برمی گردم ایران، به خاطر همینه که...

فرهاد قهقهه ی بلندی سر داد و میان خنده هایش گفت:

_وای تو رو خدا ببین مادرت کجاها رو دیده، یه دختر مریض رو می خواد بفرسته اینجا که تو ببینیش عاشقش بشی برگر...

ساسان که در سکوت به فرهاد که دلش را گرفته بود و می خندید خیره شده بود، حرفش را قطع کرد و گفت:

_اگه تا یه ثانیه ی دیگه خفه نشی خودم با دستای خودم خفه ات می کنم

فرهاد دهانش را بست و سکوت کرد ولی هنوز آثار خنده روی لبانش بود، ساسان نگاهی به لپ تاپ انداخت و به سرعت آن را به سمت فرهاد چرخاند و گفت:

_آخه ببینش بعد بخند، به من می‌گه بیا یه مدتی عقدش کن تا بتونه بیاد اونور، حالا من بهش نگفتم می تونه برای کار یا تحصیل یا درمان خودش بدون دعوت بیاد ولی ببین آخرش دستمو خوند می‌گه باید...

فرهاد نگاهش را به صفحه لپ تاپ دوخت و خواست برای آرام کردن ساسان لب باز کند که اینبار تند و سریع سرش را برگرداند و نگاهش را به صفحه دوخت، چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد، دیگر حرف‌های ساسان را نمی‌شنید، شیرین مریض شده بود؟ شیرینِ شیرین زبانش! شیرین زیبایش! حالا بیمار بود؟! فکش منقبض شده بود و با رنگی پریده مات صفحه‌ی لپ تاپ شده بود. ساسان که فرهاد را در این حال دید مغموم نالید:

_دیدی!؟ ببین چقد خوشگله! حتی تو هم مات و مبهوتش شدی، ولی من دست مامانم رو خوندم و به خواسته اش تن نمی‌دم چون می‌دونم نقشه اش چیه که می خواد...


romangram.com | @romangram_com