#احساس_آرام_پارت_174
_یعنی چی خوب میشم؟ همین الان هم دیر شده، اگه بابات بفهمه خیلی از دستت عصبانی میشه.
شیرین رو برگرداند:
_نه نمیشه شما نگران نباش
ستاره چشم غره ای برای دخترش رفت:
_شــــــــیرین
سپس رو به مهتاج خانم گفت:
_پس من به باباش اطلاع میدم، شما هم خبری شد به من بگین، من همینجا میمونم، میرم هتل تا شما خبر بدین...
مهتاج خانم حرفش را برید و صمیمی گفت:
_هتل چرا؟! میریم خونه ی ما، منم تنهام، ساسان که انگلیسه منم صبح تا شب اینجا مشغولم، خوشحال میشم مهمان من باشین.
romangram.com | @romangram_com