#احساس_آرام_پارت_172

اشکهای گرم شیرین به روی گونه هایش روان شد، چه می‌گفت؟ وقتی پدرش از او رو برگردانده بود دیگر بیماری چه اهمیتی داشت؟ اشکش را پاک کرد

جواب داد:

_مگه مهمه مامان؟ بذار شاید بابا دلش خنک بشه.

ستاره چشم درشت کرد و با خشم و نگرانی گفت:

-چی داری می گی؟ باباتم نگران بود هیچی نمی گفت ولی من بعد این همه سال با نگاه کردن به چشمای شوهرم می تونم بفهمم ناراحته،خوشحاله و یا نگران . می دونی بفهمه چه بلایی سرش میاد! چیکار کردی با خودت؟

و دست زیر بازوی شیرین انداخت و با تحکم گفت:

_پاشو پاشو همین امشب برمی گردیم نمی‌ذارم اینجا تنها بمونی.

نگاه مهتاج خانم بین ستاره و شیرین رد و بدل شد و مداخله کرد:

_تنها نیست خانم فرهادی، من هستم، از پسرم خواستم براش دعوتنامه بفرسته تا برای درمان بفرستمش انگلیس، منتظر جوابشم، تایید بشه شما هم به پدرش بگین که رضایت نامه‌اش رو امضا کنه که از همین جا بفرستیمش بره انگلیس.


romangram.com | @romangram_com