#احساس_آرام_پارت_171

ستاره صورت دخترش را با چشم کاوید:

_مطمئنی زیاد کار نمی‌کنی شیرین جان؟

هردو به مهتاج خانم نگاه کردند شیرین با التماس و نگرانی از اینکه مهتاج خانم حرفی از ساعات کاری او نزند و ستاره باکنجکاوی.

مهتاج بی توجه به شیرین رو به ستاره گفت:

_خانم فرهادی این دختر بلافاصله بعد از دانشگاه میاد کارگاه و تا شب هم یه سره می بافه. بارها گفتم کمتر کار کن و دنبال یه کار بهتر باش چون ممکنه ریه هات آسیب ببینه ولی می بینین که.

دستش را به سمت شیرین که سرش را پائین انداخته بود و سعی می کرد سرفه اش را کنترل کند دراز کرد و ادامه داد:

_سرفه هاش شدید شده و متاسفانه باید بگم من احتمال می‌دم مبتلا به سل شده که این رو به خودشم گفتم. قرار شد به شما اطلاع بده ولی ظاهرا...

ستاره به سرعت به سمت شیرین برگشت و با دستاش صورت دخترش را قاب گرفت ش با گریه گفت:

_چی می شنوم شیرین؟ تو چرا هیچی به ما نگفتی؟ اگه نمی اومدم هیچی نمی گفتی نه؟


romangram.com | @romangram_com