#احساس_آرام_پارت_170

وقتی ستاره به شیراز رسید چون آدرس خوابگاه شیرین را داشت یکراست به دیدن دخترش رفت ولی شیرین خوابگاه نبود، با او تماس گرفت و اطلاع داد که به شیراز آمده، شیرین شوکه و خوشحال از حضور مادر آدرس کارگاه قالی بافی را داد و ستاره سریعا خودش را به آنجا رساند.

وقتی رسید و وارد شد کارگاه قالی بافی نسبتا بزرگی با شش دار قالی پیش رو دید که شیرین پشت یکی از دارها مشغول بافندگی بود ولی ستاره نتوانست او را تشخیص دهد بنابراین با صدای بلند سلام کرد و وقتی همه خانم ها به سویش برگشتند و سلامش را پاسخ دادند تا وقتی شیرین از جایش که انتهای سالن و آخرین نفر جلوی دار قالی بود بلند شود، نتوانست او را ببیند. در نهایت با دیدن دختر زیباش که به شدت تکیده و خسته و بیمارگونه بود به سرعت به سویش قدم تند کرد تا به او برسد، شیرین هم با شادی از پشت دار قالی بلند شد و به سوی مادرش پر کشید.

مادر و دختر با رسیدن به هم به سختی و محکم یکدیگر را به آغوش کشیدند و اشک شوق ریختند و البته اشک ستاره با ناراحتی از دیدن دخترش در آن وضعیت سخت، شدت بیشتری داشت.

مهتاج خانم از صدای گریه ی آن دو از اتاق خارج شد و شیرین را در آغوش زنی دید که به شدت در حال گریه بود و آرام نداشت، جلو رفت و سلام داد، مادر و دختر از هم جدا شدند و به سویش نگریستند، اول شیرین سلام کرد و مادرش و مهتاج را به هم را معرفی کرد، ستاره خانم با پاک کردن اشک هایش قدم پیش گذاشت و دستش را جلو برد و سلام کرد، مهتاج خانم با خوشحالی و خوش رویی دستش را فشرد و خوش آمد گفت و آن دو را به دفترش دعوت کرد، کمی بعد هر سه روی صندلی های دفتر مهتاج خانم جای گرفتند و ستاره دست دخترش را که کنارش نشست بود گرفت و فشرد و نگاهی مالامال از غم به وی انداخت. شیرین لبخندی زد و گفت:

_دلم برات تنگ شده بود مامان...

دوباره اشک به چشمای ستاره آمد و جواب داد:

_منم دلم برات یه ذره شده بود، تو چرا انقدر لاغر شدی دخترم؟ چرا رنگت پریده؟مگه نگفتم زیاد کار نکن خودم هواتو دارم؟

شیرین لبخند ملیحی زد و با اطمینان جواب داد:

_من که زیاد کار نمی کنم مامان، اینقدر درس دارم که اصلا وقت نمی‌شه زیاد کار کنم.


romangram.com | @romangram_com