#احساس_آرام_پارت_169
ساسان گوشی را قطع کرد و پوفی کشید و سرش را به صندلی چسباند و چشمانش را بست.
_چیزی شده ساسان؟!
چشمانش را باز کرد، کمی گردنش را روی صندلی به چپ چرخاند و جواب داد:
_مادر منم فکر کرده سوپر منه، میگه کارگر کارگاهم سل گرفته اونجا نمی تونن معالجه اش کنن دعوت نامه بفرست که براش بفرستمش بیاد انگلیس، میگم آخه مادر من مگه کشکه؟! میگه آره بساب. انگار عهد بوقه که تو ایران نتونن سل رو درمان کنن باید بیاد اینجا معالجه بشه، پــــوف...
فرهاد روبرویش نشست، دستهایش را به هم قفل کرد و بیتفاوت گفت:
_خب شاید نمی تونن، شاید مشکلش واقعا حاد باشه، بذار بفرستش بیاد نهایتا بگن تو ایرانم معالجه میشه، اونوقت برگردونش.
***
با فرا رسیدن فصل زمستان سرفه های خشک شیرین بیشتر و شدیدتر شد و ستاره خانم از صدای سرفه های مکررش در مکالمه های تلفنی نگران راهی شیراز شد.
آقا سعید هم دست کمی از همسرش نداشت و حالا که نگران شده بود مخالفتی نکرد ولی نگرانی اش را هم بروز نداد و کاملا بی اهمیت به بیماری دخترش و رفتن همسرش به شیراز بی خیال نشست و اظهار نظری نکرد ولی از درون در آتش نگرانی از حال دخترش میسوخت و دم نمیزد.
romangram.com | @romangram_com