#احساس_آرام_پارت_168
***
فرهاد خود را غرق کار کرده بود و تنها تماسی که با خانواده اش برقرار می کرد، نهایتا به پنج دقیقه بیشتر نمی رسید و برای اینکه فکر و ذهنش به سمت شیرین و خانواده ی عمویش کشیده نشود و سوالی راجع به آنها نپرسد خیلی زود تماس را قطع می کرد.
ساسان او را با یک گروه از جوان های ایرانی آشنا کرده بود که هر وقت از کار و درس خسته می شدند در یک کافی شاپ ساده و دنج دور هم جمع می شدند و گیتار می زدند و آواز می خواندند.
فرهاد کم کم از آنها خواندن و نواختن را آموخت، شیدا دختر دانشجوی زیبا و خوش رویی بودکه سعی می کرد به فرهاد نزدیک شود و وقتی علاقه او را به خواندن و گیتار نواختن دید کمکش کرد تا خوب گیتار زدن و خواندن را یاد بگیرد.
دوست داشت بداند این پسر فوق العاده با وقار چرا آنقدر مغموم و غمگین می خواند ولی فرهاد هیچ حرفی از عشقش برای کسی جز ساسان صحبتی نکرده بود.
مدت بعد فرهاد یکی از بهترین های گروه شده بود که با صدای سوزناک و غمگینش حتی افراد خارجی حاضر در کافی شاپ را تحت تاثیر قرار می داد و این خواندن های با سوز و گداز تنها راه آرامش فرهاد بود.
***
(ساخته و تهیه شده توسط انجمن نویسا www.nevisadl.com )
_ جانم مامان جان؟!... بله گوشم با شماست... خب... شما مطمئنی؟!... شاید سرماخورده... چشم... آخه عزیزدلم من که نمی تونم هر کسی رو دعوت کنم، مخصوصا اینکه یه دختر مجرد باشه، رضایت سرپرست می خواد، کلی دنگ و فنگ داره مادر من... خیلی خب مشخصات و عکسش رو برام ایمیل کن ببینم چیکار می تونم بکنم.
romangram.com | @romangram_com